منوچهر خان حكيم

86

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

نشانيده به دريا انداخت كه همه‌جا آب او را مىغلطانيد . در بيرون يلداق گازرى « 1 » بود او را شفيع گازر گفتند . روزى شفيع در كنار دريا به هيمه جمع كردن مشغول بود كه صندوقى را ديد كه بر روى آب مىآيد . گازر به اطمينان آنكه پر از مال تاجران است پيش رفته ، شناكنان خود را به صندوق رسانيد ؛ دست دراز كرده حلقهء صندوق را گرفته ديد كه به غايت سنگين است ، شاد شده به كنار دريا آورد . چون صندوق را گشود ديد كه جوانى وجيه صورت و قوى صولت در ميان صندوق ، دست و گردن بسته نشسته است . گازر پرسيد كه : اى جوان ! تو كيستى و تو را كه در اين صندوق نشانيده است ؟ محمد گفت : من سوداگرى بودم پرمال ؛ در كنار دريا دزدان بر سر من ريختند و اموال مرا ( 53 ) به تاراج بردند و مىخواستند مرا بكشند باز رحم بر جوانى من كرده مرا در ميان اين صندوق نشانيده ، به دريا انداختند و حال من اين است . گازر گفت : من تنهايم ، اگر راضى باشى در پيش ما بايست كه باهم شركت كنيم و عهد ديگر آنكه تو را در فن گازرى اوستاد خواهم كرد . محمد شيرزاد ناچار شده به رفاقت شفيع اقرار داد و مدت يك هفته با شفيع گازر به سر برد . قاعده چنان بود كه شفيع به كار آب رود و محمد در دكّان بنشيند ، كه محمد شيرزاد روزى در دكان نشسته بود جمعى چوبكيان « 2 » را ديد كه كدخدايى را بسته ، مىدوانند و آن مرد گريه و زارى مىكند . محمد گفت : اين مرد چه كرده است كه چنين آزارش مىدهيد ؟ گفتند : اين مرد صاحب هزار تومان است و حاكم اين شهركه او را فيروز يلداقى مىگويند ، اين را به جهت جريمه گرفته است كه هزار تومان از او بگيريد . اين مرد تضرع مىكند كه بيش از پانصد تومان از من مگيريد ، ما او را مىبريم كه هزار تومان از او بگيريم . محمد گفت كه : فيروز شما سر بر سنگ مىزند . بيچاره‌اى كه عمر را شصت سال رسانيده است و اين مبلغ را به هزار تعب و مشقت پيدا كرده كه در پيرانه سرى اوقات به فراغت بگذراند ، اين نوع تكليف نمودن سر بر سنگ زدن است . بگشاييد دست او را و اين نوع كارها را رها كنيد . سركردهء آن جماعت پيش‌آمده گفت : اى گازر بىدولت ! تو به گازرى خود مشغول

--> ( 1 ) . گازر : جامه‌شوى . ( 2 ) . چوبكيان : طبل‌زنان ، پاسبانان .